ما در جنگ برای یك لحظه هم نادم و پشیمان از عملكرد خود نیستیم. امام خمینی(ره) 67/12/3

حزب الله اهل ولایت است...

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:یکشنبه 31 اردیبهشت 1391-ساعت 11 و 38 دقیقه و 22 ثانیه

سلام. بعد از اینهمه وقفه بازم توفیق نداشتم با مطلب تولیدی برسم خدمتتون البته مطلبی که در ادامه می خونید انشالله از نوشته های خودم به مراتب و مراتب بهتره و تاثیرگذار. تفأل زدم به کتاب گنجینه آسمانی شهید بزرگوار آوینی به دوتا نیت یکی شهدای اخیر و حزب الله سایبر(اینم دلیل داره). خداییش ببینید چی اومد! البته اینم بگم که خودم وقتی خوندم احساس کردم در ادامه و تکمیل مصاحبه و مطلب قبلیمم هست.تا نظر حضرتعالی چی باشه...

ادامه مطلب


توی كه نشناختمت!

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:دوشنبه 28 فروردین 1391-ساعت 21 و 14 دقیقه و 25 ثانیه

با حسرت سرش را انداخت پایین و گفت: خوش به حال آنهایی كه رشته‌شان مرتبط با فناوری هسته‌ای است.

تعجب كردم و پرسیدم: چرا؟ جواب داد: چون در شهادت به رویشان باز است.

هرچه گفتم قبول نكرد. ناامید بود از اینكه روزی شهید شود...

اصلاً شهید چه كسی است؟ شاید به خاطر تكریم از دست رفتگان در جنگ جزء اعتباریاتی باشد كه خودمان برای خود وضع كردیم. شاید...

گفت‌وگوی ما با جناب آقای رجبعلی ؛ مدرس مدرسه قرآنی كانون قرآن و عترت دانشگاه تهران زوایای دیگری از این بحث ارزشی ر ابرای‌مان روشن می‌كند. امیدوارم شما هم مثل بنده جواب سؤال‌هایتان را در این زمینه به خوبی دریافت کنند.


ادامه مطلب

نوع مطلب : شهیدشناسی  تحلیلی 

اگر مسافر جنوبی بخون!

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:چهارشنبه 2 فروردین 1391-ساعت 06 و 27 دقیقه و 57 ثانیه

سال نو مبارك. هرچی آرزوی خوبه برای دوست و غیر دوست،آشنا و غیر آشنا

منبع مطلبی كه ملاحظه می كنید نشریه تخصصی مهدویت به نام ساعت صفر است كه بنده چند صفحه ای از آن را در اختیار دارم.

این را گفتم كه یك وقت فكر نكنید سرقت ادبی صورت گرفته نویسنده جفتش یكیه.



ادامه مطلب

نوع مطلب : مسائل روز 

ادامه خاطرات سقز-بانه به نقل از شهید صیاد

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:جمعه 26 اسفند 1390-ساعت 20 و 53 دقیقه و 23 ثانیه

مقدمم نمیاد. فقط می خواستم بگم که اگر واقعا به این نتیجه رسیدی که جنگه به برهه هشت سال دفاع مقدس به عنوان تجربه غنی جدی تر نگاه کنیم شاید یک وقتی یک جایی برامون تاریخ تکرار بشه و راه رفته را دوباره نریم.همین

ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 

دست همه روی ماشه اسلحه بود!

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:شنبه 20 اسفند 1390-ساعت 22 و 59 دقیقه و 29 ثانیه

یه وقتهایی هست که فکر می کنی خیلی حال خوبی داری شایدم فکر نمی کنی واقعا حال خوبی داری. اون موقع هاست که به مقصدت نزدیک و نزدیک تر می شی. خوشحالی ؛از اینکه جریان داری. تو بهشت خودت سیر می کنی و با خدات صفا می کنی. اما یه روز صبح بیدار می شی می بینی از آن بهشت افتادی پایین،هبوط کردی. اونم نه به خاطر خوردن میوه ممنوعه به خاطر خوردن گنداب گناه. انگار کن پرنده ای تو قفس افتاده و خودشو داره می کوبونه به در و دیوارش. یک چند وقتی اینجوری می گذره. اما خدا نکنه دیگه توان بلند شدن تو قفس رو هم نداشته باشی.هر روز یه بخور و نمیری می رسه و تو ماندگار می شی . پیر شدی پرنده، پیر عادت به قفس.

یاد شعر مادربزرگم خدا بیامرز افتادم

مرغ شکسته بالم

جهنم توبه دارم

بهشت اجاره دارم

قل هوالله و رجا

اسم بزرگت همه جا

ما را از این غم فرجا

یا فرج و یا فرج و یا فرج

چندتا خاطره از زبان شهید صیاد دارم که در مورد آزادسازی بانه و سقز برای قبل از شروع جنگ هست. فکر کردم اول خود ماجرا را توضیح بدهم بعد برم سراغ خاطره ها. پس تو این پست ماجرای آزادسازی محور سقز-بانه را از چنگال منافقین کوردل بازگو می کنیم.


ادامه مطلب

نوع مطلب : مسائل دیروز  تحلیلی 

شرح مختصر از عملیات نصر مرسوم به هویزه

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:چهارشنبه 10 اسفند 1390-ساعت 19 و 04 دقیقه و 43 ثانیه

خانه تکانی چیست؟ پدیده خانه تکانی مصیبتی است بس عظیم که سالی دوبار بر سر جماعت متأهلین فرود می آید و تا مرحله انقراض می بردشان.
مقدمه فوق برای این بود تا دلیل به روز نشدن وبلاگ را خدمتتان عرض کنم الان هم دلم می خواست مطلبی در مورد عملیات والفجر8 بزنم که خدا خواست و ورق برگشت سمت عملیات هویزه
پس هم برای شهدای هویزه و شهدای فتح فاو صلوات بفرستید.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ادامه مطلب


او فقط 27 سالش بود!

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:جمعه 21 بهمن 1390-ساعت 14 و 10 دقیقه و 57 ثانیه

در مورد حسن باقری كتاب خودندم و خوندم و خوندم و خوندم( یعنی چهارتا كتاب خوندم). بعد از آنجایی كه دیگه كسی حوصله خوندن مطلب بلند را نداره خواستم خلاصه بنویسم. اینجوری شد كه خواهید دید.

ادامه مطلب

نوع مطلب : شهیدشناسی 

اگر شهدا می‌مردند ما چه می‌كردیم؟

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:دوشنبه 17 بهمن 1390-ساعت 00 و 24 دقیقه و 21 ثانیه

عكس‌ها و جمله‌هایی كه اطراف سالن كاركرده بودند جالب و تأثیرگذار بود. نگاهم به میز سمت راست سن افتاد ؛درست قرینه مجری، با پارچه ای كه كتاب‌ها را استتار كرده بود. برق چشمهایم را حس كردم. دلم می‌خواست پارچه را كناری بزنم و همانجا شروع كنم به خواندنشان.


ادامه مطلب

نوع مطلب : مسائل روز  معرفی کتاب 

بالاخره وبلاگ زدم!

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:دوشنبه 3 بهمن 1390-ساعت 23 و 58 دقیقه و 05 ثانیه

بنا ندارم درددل بنویسم كه دردهای دلمان سهم كسی دیگر است اما دلم می خواهد هم شما كه زحمت می كشید و وقت می‌گذارید تكلیفتان مشخص بشود هم بنده كه قراره اینجا مطلب بزنم.


ادامه مطلب

نوع مطلب : شخصی 

داستان اسماعیل

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:پنجشنبه 29 دی 1390-ساعت 21 و 25 دقیقه و 46 ثانیه

هنوز حرفم تمام نشده بود كه از سمت چپمان چند عراقی به ما نزدیك شدند. نقش زمین شدیم. انها به ما مسلط بودند. یقین كردم كه كارمان تمام است. اسماعیل خیز برداشت. همان‌طور كه به طرف عراقی‌ها شلیك می‌كرد به طرف انها حمله‌ور شد. عراقی‌ها انتظار نداشتند از خاكریز بیرون بیاییم. چند نفرشان در جا افتادند و بقیه هم عقب‌نشینی كردند. فریاد زدم :« اسماعیل! بهتره برگردی خیلی از ما فاصله گرفتی. برگرد!»...
ادامه داستان را اینجا بخوانید

نوع مطلب : داستان