تبلیغات
بسیجی واقعی

ما در جنگ برای یك لحظه هم نادم و پشیمان از عملكرد خود نیستیم. امام خمینی(ره) 67/12/3

نامه ای از سال۶۲

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:دوشنبه 25 فروردین 1393-ساعت 07 و 03 دقیقه و 33 ثانیه

باسلام به امام زمان - علیه السلام
ودرود به امام خمینی
سلام به رزمندگان اسلام.اسم من زهرا می باشد.این هدیه را که نان خشک و بادام است برای شما فرستادم.پدرم میخواست به جبهه بیاید ولی او با موتور زیرماشین رفت و کشته شد.من ۹سال دارم و نصف روز مدرسه و نصف روز را قالی بافی می روم.


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 

می روم حلیم بخرم

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:جمعه 26 مهر 1392-ساعت 23 و 52 دقیقه و 14 ثانیه

آن قدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمی خندید.هرچی به بابا ننه ام می گفتم می خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم  نمی گذاشتند.حتی تو بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشته ام هرهر خندیدند.مثل سریش چسبیدم به پدرم که الاّ وبالله باید به جبهه بروم. آخرسر کفری شد و فریاد زد:« به بچه رو بدهی سوارت می شود.آخر تو نیم وجبی می خواهی بروی جبهه چه گلی به سرت بگیری.» دست آخر که دید من مثل کنه به او چسبیدم رو کردبه طویله مان و فریاد زد:

ادامه مطلب

نوع مطلب : معرفی کتاب  داستان 

من به دنبال تو نیستم تو چه؟

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:شنبه 30 شهریور 1392-ساعت 23 و 00 دقیقه و 47 ثانیه

ذائقه مان  تغییر کرده یا تغییر دادند را نمی دانم ولی تو را باید از زبان یک سری آدمی که هیچ از تو نمی دانندو نامشان بازیگر است بشناسیم.
اگر خاطره ای کوتاه از شما می شنویم حتما باید پس زمینه اش صدای یک آدم تودماغی که نامش خواننده است را با یک شعر بی سروته بشنویم تا شابد تأثیر بیشتری در وجودمان داشته باشد.
یادم نمی رود «سید» و «حاجی» جزء لاینفک فیلم های جنگی بودند؛ اینقدر غرولند کردند که همان «سید» و «حاجی» های اتو کشیده را هم از چشمانمان گرفتند.
خواستند دست یافتنی تان کنند اینقدر کوچکتان کردند تا زیر پاهایمان له شدید.
اینقدر درگوشمان خواندند برای مام وطن رفتید که فرقی بین دفاع شما با دفاع جوانان کشورهای دیگر در مقابل متجاوز ندیدیم.
فکر کردند داستان های زندگی و قهرمانیتان را کوتاه کنند بیشتر خوانده می شوید؛ نمی دانستند که دیگر ما حوصله ی همان چهارخط داستان کوتاه را هم نخواهیم داشت.
فکر کردند شلمچه و طلائیه و اروند را نمایشگاهش کنند و به قول خودشان فضاسازی کنند بیشتر تأثیر می گذارد نمی دانستند سیزده مان را خندان و تخمه خوران از کنارتان می گذریم.
اینقدر بی هوای شما نفس کشیدیم که یادمان رفت هوای لطیف یعنی چه؛ ریه هامان که هیچ دل هامان هم سیاه شده.
اینقدر دلم پر است که یادم رفت شما در هر شرایطی کارخودتان را خواهید کرد. خونتان, روحتان تا ابد جاری است چون زنده اید.



نوع مطلب : شخصی 

صبر کنید دق نکنید!

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:دوشنبه 17 تیر 1392-ساعت 14 و 18 دقیقه و 57 ثانیه

سلام . خواستم بنویسم دلم گرفته و از این حرفا؛ چندتا وب خوندم اونا هم همینو نوشته بودن پشیمون شدم تو این بازار گرفتگی دل غبار روی دلم را پیش شما «ها» کنم.بگذریم

چندوقت پیش همسر محترم مطلبی آوردند از روزنامه جوان مورخ ۲۸ خرداد ۱۳۹۲ که برام جالب بود و خوشحال کننده.نویسنده مطلب خانم نسیبه زمانیان هستند.

خلاصشو می گم :‌موضوع مطلب در مورد این گفته شهید باکری است :«که بعد از جنگ رزمندگان امروز به سه دسته تقسیم می شوند؛ دسته ای به مخالفت با گذشته خود برمی خیزند و از گذشته خود پشیمان می شوند. دسته ای راه بی تفاوتی می گزینند و در زندگی مادی خود غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند. دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد. پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید.»


ادامه مطلب


همه کارشان حساب کتاب داشت...

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392-ساعت 22 و 33 دقیقه و 32 ثانیه




تصویر شهید ایوب معادی

قبل از انقلاب بود. اوضاع مالی عموم جا
معه خیلی بد بود و همه تفریبا در یک سطح بودند.
پدر ایوب
بعد از چندسال سختی کشیدن توانسته بود با حقوق کفاشی؛ باغی بخرد و خانه ی نسبتا خوبی برای خانواده اش مهیا کند. ایوب تنها فرزند خانواده بود و طبعا پدر و مادرش همه چیز را برای او می خواستند، ولی او به کمترین ها در زندگی اش قناعت می کرد.

ادامه مطلب

نوع مطلب : شهیدشناسی  داستان 
دنبالک ها: زندگی نامه شهید 

ما تو را نمی کشیم!

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:پنجشنبه 26 بهمن 1391-ساعت 17 و 03 دقیقه و 48 ثانیه













  حین یکی از درگیری هایی که با افراد ضدانقلاب داشتیم،یکی از اعضای گروه ها را اسیر گرفتیم. او را بردیم پیش حسین قجه ای تا تکلیف اش را معین کند.حسین خیلی راحت نشست روبرویش و گفت:« اگر من به دست تو اسیر می شدم،با من چه می کردی؟»

آن شخص با گستاخی گفت:« می بردم تحویل فرماندهی می دادم و بیست هزار تومان جایزه می گرفتم.»

حسین خندید و گفت:« فرمانده تان با من چه می کرد؟»

جواب داد:« تو را می کشت»


ادامه مطلب

نوع مطلب : شهیدشناسی 

نظریه جنگ ما قبل جنگ

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:شنبه 1 مهر 1391-ساعت 08 و 47 دقیقه و 33 ثانیه

اگر از من نظر می خواستن می گفتم هفته دفاع مقدس جاش اینجای تقویم نیست. باید بره جلوتر اون زمانی که قطعنامه را قبول می کنیم اما کسی از من نظر نخواست!! به همین خاطر و به مناسبت این هفته چندتا مطلب ادامه دار را با هم پیگیری می کنیم. دوست دارم نظرت را در مورد این مدل مطلب بدونم

ادامه مطلب

نوع مطلب : تحلیلی 

هم سنّش کم بود،هم....

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:پنجشنبه 2 شهریور 1391-ساعت 22 و 45 دقیقه و 09 ثانیه

پرچم، پیشانی بند، انگشتر، چفیه، بی سیم روی کولش، خیلی بانمک شده بود. گفتم:« چیه؟ خودت رو مثل علم درست کردی! می دادی پشت لباست هم برات بنویسن.»

پشت لباسش را نشان داد:«جگر شیر نداری،سفر عشق مرو»

گفتم:« بی سیم چی لازم دارم، ولی تو رو نمی برم. هم سنّت کمه، هم برادرت شهید شده.»

گذاشت رو کاپوت تویوتا و گفت:« باشه. نمی آم. ولی فردای قیامت شکایتت را به حضرت زهرا(سلام الله علیها) می کنم. می تونی جواب بدی؟»

گفتم:« برو سوار شو.»

********

گفتم:« بی سیم چی.»

بچه ها گفتند:« نمی دونیم کجاست. نیست.»

به شوخی گفتم:« نگفتم بچه ست؛ گم میشه! حالا باید کلی بگردیم پیداش کنیم.»

بعد از عملیات داشتیم شهدا را جمع می کردیم. بعضی ها فقط یک گلوله یا ترکش ریز خورده بودند. یکی هم بود که ترکش سرش را برده بود. برش گرداندم. پشت لباسش را دیدم؛

« جگر شیر نداری،سفر عشق مرو»

از کتاب روزگاران(1)



نوع مطلب : داستان 

نظری بر فیلم روزهای زندگی

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:چهارشنبه 31 خرداد 1391-ساعت 15 و 57 دقیقه و 05 ثانیه

چند وقت پیش در مورد فیلم روزهای زندگی چندتا نقد خوندم کلی غصه خوردم که ای بابا! یا فیلم دفاع مقدس خوب نمی سازن یا می سازن این شکلی... خلاصه رفتیم سینما دیدن فیلم دیدم اینقدرا هم که ازش بد گفتن بد نیست ،که هیچ خوبم هست.


ادامه مطلب

نوع مطلب : مسائل روز 

حزب الله اهل ولایت است...

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:یکشنبه 31 اردیبهشت 1391-ساعت 11 و 38 دقیقه و 22 ثانیه

سلام. بعد از اینهمه وقفه بازم توفیق نداشتم با مطلب تولیدی برسم خدمتتون البته مطلبی که در ادامه می خونید انشالله از نوشته های خودم به مراتب و مراتب بهتره و تاثیرگذار. تفأل زدم به کتاب گنجینه آسمانی شهید بزرگوار آوینی به دوتا نیت یکی شهدای اخیر و حزب الله سایبر(اینم دلیل داره). خداییش ببینید چی اومد! البته اینم بگم که خودم وقتی خوندم احساس کردم در ادامه و تکمیل مصاحبه و مطلب قبلیمم هست.تا نظر حضرتعالی چی باشه...

ادامه مطلب


توی كه نشناختمت!

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:دوشنبه 28 فروردین 1391-ساعت 21 و 14 دقیقه و 25 ثانیه

با حسرت سرش را انداخت پایین و گفت: خوش به حال آنهایی كه رشته‌شان مرتبط با فناوری هسته‌ای است.

تعجب كردم و پرسیدم: چرا؟ جواب داد: چون در شهادت به رویشان باز است.

هرچه گفتم قبول نكرد. ناامید بود از اینكه روزی شهید شود...

اصلاً شهید چه كسی است؟ شاید به خاطر تكریم از دست رفتگان در جنگ جزء اعتباریاتی باشد كه خودمان برای خود وضع كردیم. شاید...

گفت‌وگوی ما با جناب آقای رجبعلی ؛ مدرس مدرسه قرآنی كانون قرآن و عترت دانشگاه تهران زوایای دیگری از این بحث ارزشی ر ابرای‌مان روشن می‌كند. امیدوارم شما هم مثل بنده جواب سؤال‌هایتان را در این زمینه به خوبی دریافت کنند.


ادامه مطلب

نوع مطلب : شهیدشناسی  تحلیلی 

اگر مسافر جنوبی بخون!

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:چهارشنبه 2 فروردین 1391-ساعت 06 و 27 دقیقه و 57 ثانیه

سال نو مبارك. هرچی آرزوی خوبه برای دوست و غیر دوست،آشنا و غیر آشنا

منبع مطلبی كه ملاحظه می كنید نشریه تخصصی مهدویت به نام ساعت صفر است كه بنده چند صفحه ای از آن را در اختیار دارم.

این را گفتم كه یك وقت فكر نكنید سرقت ادبی صورت گرفته نویسنده جفتش یكیه.



ادامه مطلب

نوع مطلب : مسائل روز 

ادامه خاطرات سقز-بانه به نقل از شهید صیاد

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:جمعه 26 اسفند 1390-ساعت 20 و 53 دقیقه و 23 ثانیه

مقدمم نمیاد. فقط می خواستم بگم که اگر واقعا به این نتیجه رسیدی که جنگه به برهه هشت سال دفاع مقدس به عنوان تجربه غنی جدی تر نگاه کنیم شاید یک وقتی یک جایی برامون تاریخ تکرار بشه و راه رفته را دوباره نریم.همین

ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 

دست همه روی ماشه اسلحه بود!

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:شنبه 20 اسفند 1390-ساعت 22 و 59 دقیقه و 29 ثانیه

یه وقتهایی هست که فکر می کنی خیلی حال خوبی داری شایدم فکر نمی کنی واقعا حال خوبی داری. اون موقع هاست که به مقصدت نزدیک و نزدیک تر می شی. خوشحالی ؛از اینکه جریان داری. تو بهشت خودت سیر می کنی و با خدات صفا می کنی. اما یه روز صبح بیدار می شی می بینی از آن بهشت افتادی پایین،هبوط کردی. اونم نه به خاطر خوردن میوه ممنوعه به خاطر خوردن گنداب گناه. انگار کن پرنده ای تو قفس افتاده و خودشو داره می کوبونه به در و دیوارش. یک چند وقتی اینجوری می گذره. اما خدا نکنه دیگه توان بلند شدن تو قفس رو هم نداشته باشی.هر روز یه بخور و نمیری می رسه و تو ماندگار می شی . پیر شدی پرنده، پیر عادت به قفس.

یاد شعر مادربزرگم خدا بیامرز افتادم

مرغ شکسته بالم

جهنم توبه دارم

بهشت اجاره دارم

قل هوالله و رجا

اسم بزرگت همه جا

ما را از این غم فرجا

یا فرج و یا فرج و یا فرج

چندتا خاطره از زبان شهید صیاد دارم که در مورد آزادسازی بانه و سقز برای قبل از شروع جنگ هست. فکر کردم اول خود ماجرا را توضیح بدهم بعد برم سراغ خاطره ها. پس تو این پست ماجرای آزادسازی محور سقز-بانه را از چنگال منافقین کوردل بازگو می کنیم.


ادامه مطلب

نوع مطلب : مسائل دیروز  تحلیلی 

شرح مختصر از عملیات نصر مرسوم به هویزه

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:چهارشنبه 10 اسفند 1390-ساعت 19 و 04 دقیقه و 43 ثانیه

خانه تکانی چیست؟ پدیده خانه تکانی مصیبتی است بس عظیم که سالی دوبار بر سر جماعت متأهلین فرود می آید و تا مرحله انقراض می بردشان.
مقدمه فوق برای این بود تا دلیل به روز نشدن وبلاگ را خدمتتان عرض کنم الان هم دلم می خواست مطلبی در مورد عملیات والفجر8 بزنم که خدا خواست و ورق برگشت سمت عملیات هویزه
پس هم برای شهدای هویزه و شهدای فتح فاو صلوات بفرستید.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ادامه مطلب




  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2