حزب الله اهل ولایت است...
ادامه مطلب
با حسرت سرش را انداخت پایین و گفت: خوش به حال آنهایی كه رشتهشان مرتبط با فناوری هستهای است.
تعجب كردم و پرسیدم: چرا؟ جواب داد: چون در شهادت به رویشان باز است.
هرچه گفتم قبول نكرد. ناامید بود از اینكه روزی شهید شود...
اصلاً شهید چه كسی است؟ شاید به خاطر تكریم از دست رفتگان در جنگ جزء اعتباریاتی باشد كه خودمان برای خود وضع كردیم. شاید...
گفتوگوی ما با جناب آقای رجبعلی ؛ مدرس مدرسه قرآنی كانون قرآن و عترت دانشگاه تهران زوایای دیگری از این بحث ارزشی ر ابرایمان روشن میكند. امیدوارم شما هم مثل بنده جواب سؤالهایتان را در این زمینه به خوبی دریافت کنند.
سال نو مبارك. هرچی آرزوی خوبه برای دوست و غیر دوست،آشنا و غیر آشنا
منبع مطلبی كه ملاحظه می كنید نشریه تخصصی مهدویت به نام ساعت صفر است كه بنده چند صفحه ای از آن را در اختیار دارم.
این را گفتم كه یك وقت فكر نكنید سرقت ادبی صورت گرفته نویسنده جفتش یكیه.
یه وقتهایی هست که فکر می کنی خیلی حال خوبی داری شایدم فکر نمی کنی واقعا حال خوبی داری. اون موقع هاست که به مقصدت نزدیک و نزدیک تر می شی. خوشحالی ؛از اینکه جریان داری. تو بهشت خودت سیر می کنی و با خدات صفا می کنی. اما یه روز صبح بیدار می شی می بینی از آن بهشت افتادی پایین،هبوط کردی. اونم نه به خاطر خوردن میوه ممنوعه به خاطر خوردن گنداب گناه. انگار کن پرنده ای تو قفس افتاده و خودشو داره می کوبونه به در و دیوارش. یک چند وقتی اینجوری می گذره. اما خدا نکنه دیگه توان بلند شدن تو قفس رو هم نداشته باشی.هر روز یه بخور و نمیری می رسه و تو ماندگار می شی . پیر شدی پرنده، پیر عادت به قفس.
یاد شعر مادربزرگم خدا بیامرز افتادم
مرغ شکسته بالم
جهنم توبه دارم
بهشت اجاره دارم
قل هوالله و رجا
اسم بزرگت همه جا
ما را از این غم فرجا
یا فرج و یا فرج و یا فرج
چندتا خاطره از زبان شهید صیاد دارم که در مورد آزادسازی بانه و سقز برای قبل از شروع جنگ هست. فکر کردم اول خود ماجرا را توضیح بدهم بعد برم سراغ خاطره ها. پس تو این پست ماجرای آزادسازی محور سقز-بانه را از چنگال منافقین کوردل بازگو می کنیم.
عكسها و جملههایی كه اطراف سالن كاركرده بودند جالب و تأثیرگذار بود. نگاهم به میز سمت راست سن افتاد ؛درست قرینه مجری، با پارچه ای كه كتابها را استتار كرده بود. برق چشمهایم را حس كردم. دلم میخواست پارچه را كناری بزنم و همانجا شروع كنم به خواندنشان.
بنا ندارم درددل بنویسم كه دردهای دلمان سهم كسی دیگر است اما دلم می خواهد هم شما كه زحمت می كشید و وقت میگذارید تكلیفتان مشخص بشود هم بنده كه قراره اینجا مطلب بزنم.
هنوز حرفم
تمام نشده بود كه از سمت چپمان چند عراقی به ما نزدیك شدند. نقش زمین شدیم. انها
به ما مسلط بودند. یقین كردم كه كارمان تمام است. اسماعیل خیز برداشت. همانطور كه
به طرف عراقیها شلیك میكرد به طرف انها حملهور شد. عراقیها انتظار نداشتند از
خاكریز بیرون بیاییم. چند نفرشان در جا افتادند و بقیه هم عقبنشینی كردند. فریاد
زدم :« اسماعیل! بهتره برگردی خیلی از ما فاصله گرفتی. برگرد!»...
ادامه داستان را اینجا بخوانید