تبلیغات
بسیجی واقعی - داستان اسماعیل

ما در جنگ برای یك لحظه هم نادم و پشیمان از عملكرد خود نیستیم. امام خمینی(ره) 67/12/3

داستان اسماعیل

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:پنجشنبه 29 دی 1390-ساعت 22 و 25 دقیقه و 46 ثانیه

هنوز حرفم تمام نشده بود كه از سمت چپمان چند عراقی به ما نزدیك شدند. نقش زمین شدیم. انها به ما مسلط بودند. یقین كردم كه كارمان تمام است. اسماعیل خیز برداشت. همان‌طور كه به طرف عراقی‌ها شلیك می‌كرد به طرف انها حمله‌ور شد. عراقی‌ها انتظار نداشتند از خاكریز بیرون بیاییم. چند نفرشان در جا افتادند و بقیه هم عقب‌نشینی كردند. فریاد زدم :« اسماعیل! بهتره برگردی خیلی از ما فاصله گرفتی. برگرد!»...

از تحركات منطقه بوی حمله می‌آمد. جاده هویزه- سوسنگرد محل عبور تانك‌هایی بود كه نوید پایان ركود و سكون منطقه را می‌داد.

اسماعیل از وقتی خبر حمله را شنیده بود دمغ و گوشه‌گیر شده بود. صوت حزن‌انگیز قرانش از پشت سنگر شنیده می‌شد. دلم نیامد بروم داخل، پشت سنگر ایستادم و خودم را به صدا سپردم. نمی‌دانم چطور فهمید پشت در ایستادم ،صدایم كرد. رفتم داخل . مثل همیشه تمیز و مرتب بود. كوله‌پشتی و وسایلش هم آماده بود. تفنگ براق و تمیزش حكایت از انتظار برای شركت در عملیات را داشت. در كنار همه وسایل پرچم سبز با شعار لااله الاّ ا... خودنمایی می‌كرد. قران را روی كوله‌پشتی گذاشت و گفت:« می‌خوام تو حمله شركت كنم. هیچ‌وقت به اندازه حالا مشتاق نبودم. راستش نمی‌تونم موندنمو تحمل كنم. من باید تو حمله شركت كنم.»

كنارش نشستم و به دیوار سنگر تكیه زدم. گفتم:« تا خدا چی بخواد»

************

از خوشحالی در پوست از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم ولی نمی‌دانستم چطور این خبر را به بقیه بچه‌ها بدهم. وقتی رسیدم مستقیم وارد سنگرم شدم. بچه‌ها مجال ندادند و دوره‌ام كردند. هركس سوالی می‌پرسید . تصمیم گرفتم بی‌مقدمه و صریح همه‌چیز را بگویم و خودم را خلاص كنم.

- حمله هست، عقب هم نیفتاده؛ اما از گروه ما فقط پنج نفر می‌تونن شركت كنن. فقط پنج نفر، همین! تصمیم گرفتیم قرعه‌كشی كنیم . اسم همه بچه‌ها را روی كاغذ نوشتیم و در كلاه ریختیم. به اسماعیل گفتم پنج اسم بردار. اسماعیل نگران كاغذ را برداشت و باز كرد.

- امیر

امیر از جا پرید و فریاد زد:«الله اكبر، الله...»

انتظار داشت بقیه هم از شنیدن اسمش خوشحال شوند وقتی دید كسی همراهی‌اش نمی‌كند الله اكبر دومش را فروخورد و نشست.

قاسم با شنیدن اسمش به سجده افتاد. علی با بالا بردن دست‌هایش خدا را شكر گفت و رضا از خوشحالی گریه كرد.

دست های اسماعیل به وضوح برای در آوردن اسم آخر می‌لرزید. كاغذ را باز كرد و با تأمل گفت:« غلام...»

كاغذ را به من داد و رفت. نفهمیدم كجا...

************

وارد هویزه شدیم. تمامی نیروها آمده بودند. در میان چهره‌ها به دنبال كسی می‌گشتم كه دیدارش دست كم به اندازه خود حمله برایم جذاب باشد. نمی‌خواستم سراغش را از كسی بگیرم دوست داشتم خودم پیدایش كنم. یكی یكی چهره‌ها را از نظر گذراندم تا این كه نگاهم روی چهره‌اش متوقف شد. دلم نیامد پیش بروم گفتم مدتی بمانم و قیافه دوست‌داشتنی‌اش را از دور تماشا كنم. حسین‌كه چشمش به من افتاد ، جلو آمد سلام كردیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم.

- شما چند نفرید؟

- باید پنجاه تا باشم ولی...

- ولی چی؟ نیرو كم دارید؟

- كم نداریم، هم پنجاه نفر الحمد.. بچه‌های خوبی‌ان؛ ولی دوست داشتم یكی دو تا از اون بچه‌‌های زبده هم همراه می‌شدن.

- ما  یك نفر رو داریم كه خیلی عشق داشت تو حمله شركت كنه

منتظر پاسخش نشدم، سریع دویدم و از هویزه درآمدم.

اسماعیل بالای تپه نشته بود و به دوردست خیره شده بود. هرچه صدایش كردم نشنید. دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و سلام كردم. انتظار دیدن مرا نداشت.

- « ... علیك سلام! چرا برگشتی؟ چیزی جا گذاشتی؟»

- آره تو رو! باید با هم بریم

- آخه چه جوری؟شما كه پنج نفر می‌خواستین

- دعاشو به جون حسین علم‌الهدی بكن

وقتی اسماعیل با پرچم سبزش وارد شد صدای تكبیر جمعیت برخاست. اسماعیل خودش را به بغل حسین انداخت و گفت:« ان‌شاء‌ا... بتونم سرباز خوبی براتون باشم.»

حسین پیشانی‌اش را بوسید و بازوهایش را سخت فشرد و گفت:« خدا پشت و پناهت، ان‌شاء‌ا... مثل پرچمت همیشه سبز و سربلند باشی.»

************

كم‌كم خاكریزی كه جان‌پناه ما بود در تیررس دشمن قرار گرفت. مجبور بودیم حركت كنیم. بلند شدم و گفتم:« خیلی معطل كردیم. اسماعیل! تو جلو برو. بقیه هم با فاصله به طرف خاكریز جلویی حركت كنن»

هنوز حرفم تمام نشده بود كه از سمت چپمان چند عراقی به ما نزدیك شدند. نقش زمین شدیم. انها به ما مسلط بودند. یقین كردم كه كارمان تمام است. اسماعیل خیز برداشت. همان‌طور كه به طرف عراقی‌ها شلیك می‌كرد به طرف انها حمله‌ور شد. عراقی‌ها انتظار نداشتند از خاكریز بیرون بیاییم. چند نفرشان در جا افتادند و بقیه هم عقب‌نشینی كردند. فریاد زدم :« اسماعیل! بهتره برگردی خیلی از ما فاصله گرفتی. برگرد!»

لحظه‌ای بعد با صدایی دردآلود به خودش پیچید و نقش بر زمین شد. بعد بلند شد و شروع كرد به شلیك كردن. دوباره از شدت درد به زمین نشست. به بچه‌ها گفتم: « رگبار بگیرید، برم پیش اسماعیل».

حالت خفگی داشت. تیر به گلویش خورده بود. به هر مشقتی بود گفت:« برگرد! برو پیش بچه‌ها من از همیشه راحت‌ترم. برو!»

او را بر روی كولم انداختم و به طرف خاكریز راه افتادم. قرار شد بچه‌ها بروند . اسماعیل را خودم می‌خواستم ببرم. بچه‌ها رفتند. من واسماعیل تنها ماندیم. گفتم:« نمی‌خوای دو كلمه حرف بزنی؟»

خون در دهانش پر شد و از گوشه‌های لبش سرازیر شد. به پهلو برگرداندمش تا خون راه نفسش را نگیرد.

به سرفه افتاد. خون یك طرف صورتش را پوشانده بود . در یك لحظه بدنش از جنب و جوش افتاد و آرام گرفت.  آرام چشمهایش را بست. لب‌هایش از هم باز شد و با گرمی وصلابت گفت:« اشهد ان لااله الاّ ا... اشهد ان محمدا رسول ا...»

یك دستش هنوز روی اسلحه بود و دست دیگرش سمت جیب طرف چپ. جیب را باز كردم.  قران كوچك ، عكس امام ، پاكت وصیتنامه...

پیشانی‌اش را بوسیدم و سینه‌خیز حركت كردم...

برداشتی از كتاب حماسه هویزه



نوع مطلب : داستان