تبلیغات
بسیجی واقعی - می روم حلیم بخرم

ما در جنگ برای یك لحظه هم نادم و پشیمان از عملكرد خود نیستیم. امام خمینی(ره) 67/12/3

می روم حلیم بخرم

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:شنبه 27 مهر 1392-ساعت 00 و 52 دقیقه و 14 ثانیه

آن قدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمی خندید.هرچی به بابا ننه ام می گفتم می خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم  نمی گذاشتند.حتی تو بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشته ام هرهر خندیدند.مثل سریش چسبیدم به پدرم که الاّ وبالله باید به جبهه بروم. آخرسر کفری شد و فریاد زد:« به بچه رو بدهی سوارت می شود.آخر تو نیم وجبی می خواهی بروی جبهه چه گلی به سرت بگیری.» دست آخر که دید من مثل کنه به او چسبیدم رو کردبه طویله مان و فریاد زد:
«آهای نورعلی بیا این را ببرصحرا و تا می خورد کتکش بزن و بعد آن قدر ازش کار بکش تا جانش دربیاید.»قربان خدا برم که یک برادر غول پیکر بهم داده بود که فقط جان می داد برای کتک زدن. یک بار الاغمان را چنان زد که بدبخت سه روز صدایش گرفت!! نورعلی حاضر به یراق دوید طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتیم صحرا. آن قدر کتکم زد که مثل نرم تنان مجبور شدم مدتی روی زمین بخزم و حرکت کنم.به خاطر اینکه تو ده؛ مدرسه راهنمایی نبود بابام من و برادر کوچکم را که کلاس اول راهنمایی بود آورد شهر و یک اتاق در خانه ی فامیلمان اجاره کرد و برگشت.چند مدتی درس خواندم و دوباره به فکر رفتن به جبهه افتادم. رفتم ستاد اعزام و آن قدر فیلم بازی کردم و سرتق بازی درآوردم تا اینکه مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت.
روزی که قرار بود اعزام شویم صبح زود به برادر کوچکم گفتم:« من می روم حلیم بخرم و زودی برمیگردم.» قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را روی زمین گذاشتم و یاعلی مدد.رفتم که رفتم.
درست سه ماه بعد از جبهه برگشتم. در حالی که این مدت از ترس حتی یک نامه برای خانواده نفرستاده بودم. سر راه حلیم فروشی یک کاسه حلیم خریدم و رفتم طرف خانه. در زدم.برادر کوچکم در را باز کرد و وقتی حلیم را دید با طعنه گفت:« چه زود حلیم خریدی و برگشتی!» خنده ام گرفت. داداشم سربرگرداند و فریاد زد:« نورعلی بیا که احمد آمده!» باشنیدن اسم نورعلی چنان فرار کردم که کفشم دم در خانه جا ماند!
داستان اول کتاب
رفاقت به سبک تانک
نوشته داود امیریان


نوع مطلب : معرفی کتاب  داستان