تبلیغات
بسیجی واقعی - دست همه روی ماشه اسلحه بود!

ما در جنگ برای یك لحظه هم نادم و پشیمان از عملكرد خود نیستیم. امام خمینی(ره) 67/12/3

دست همه روی ماشه اسلحه بود!

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:شنبه 20 اسفند 1390-ساعت 22 و 59 دقیقه و 29 ثانیه

یه وقتهایی هست که فکر می کنی خیلی حال خوبی داری شایدم فکر نمی کنی واقعا حال خوبی داری. اون موقع هاست که به مقصدت نزدیک و نزدیک تر می شی. خوشحالی ؛از اینکه جریان داری. تو بهشت خودت سیر می کنی و با خدات صفا می کنی. اما یه روز صبح بیدار می شی می بینی از آن بهشت افتادی پایین،هبوط کردی. اونم نه به خاطر خوردن میوه ممنوعه به خاطر خوردن گنداب گناه. انگار کن پرنده ای تو قفس افتاده و خودشو داره می کوبونه به در و دیوارش. یک چند وقتی اینجوری می گذره. اما خدا نکنه دیگه توان بلند شدن تو قفس رو هم نداشته باشی.هر روز یه بخور و نمیری می رسه و تو ماندگار می شی . پیر شدی پرنده، پیر عادت به قفس.

یاد شعر مادربزرگم خدا بیامرز افتادم

مرغ شکسته بالم

جهنم توبه دارم

بهشت اجاره دارم

قل هوالله و رجا

اسم بزرگت همه جا

ما را از این غم فرجا

یا فرج و یا فرج و یا فرج

چندتا خاطره از زبان شهید صیاد دارم که در مورد آزادسازی بانه و سقز برای قبل از شروع جنگ هست. فکر کردم اول خود ماجرا را توضیح بدهم بعد برم سراغ خاطره ها. پس تو این پست ماجرای آزادسازی محور سقز-بانه را از چنگال منافقین کوردل بازگو می کنیم.

منطقه كوهستانی محور سقز- بانه و اطراف آن به سبب وجود روستاها و آبادی‌های فراوان و پرجمعیت ، پس از پیروزی انقلاب همواره مورد توجه گروه‌های ضدانقلاب بوده است. تا جایی‌كه بخش عمده‌ای از درآمدهای مردم منطقه خواسته یا ناخواسته در اختیار گروه‌های مسلح غیرقانونی و احزاب مخالف قرار می‌گرفت. با توجه به وضعیت منطقه ، یك حركت جدی برای پاكسازی محورها بخصوص در محور سقز- بانه لازم می‌نمود. این فرصت در اواخر اردیبهشت سال 59 حاصل گردید.

تیپ 1 لشگر 16 زرهی قزوین مأموریت پیدا كرد تا با تشكیل یك گروه رزمی به عنوان تقویت لشكر 28 كردستان، نسبت به بازگشایی محور سقز- بانه و شكستن محاصره بانه توسط ضدانقلاب عملیات نماید.

گروه رزمی اوایل صبح 2 خرداد 59 عملیات را آغاز نمود. این گروه مأموریت داشت تا بر اساس تصمیمات اتخاذ شده همراه سایر نیروهای ذكر شده از سقز به طرف گردنه‌خان حركت كند. قبل از شروع عملیات ، گروه ویژه‌ای با مسئولیت سرگرد صیاد شیرازی برای برقرای تأمین مسیر و تقویت گروه رزمی در مسیر وارد عمل گردید.

ستون حدود ساعت 12:30 در شمال شرق گردنه‌خان به منظور اقامه نماز و شناسایی بیشتر و اطمینان از پشتیبانی هوایی مستقر گردید. بیش از سه ساعت ، گروه رزمی در این محل جهت بمباران هوایی گردنه‌خان منتظر ماند، اما متأسفانه به دلایل نامعلوم بمباران هوایی صورت نگرفت.پس از هماهنگی‌های لازم دستور اجرای آتش بر روی هدف‌های دشمن از طریق توپخانه صادر شد كه تأثیرش از بمباران هوایی بیشتر بود. بنا به دستور صادره، گروه رزمی حدود ساعت 4 بعدازظهر پیشروی خود را آغاز كرد و نزدیك غروب آفتاب گردنه  و ارتفاع كله‌قندی را تحت تصرف و تأمین خود درآورد.

علیرغم این‌كه قبلاً صورت‌جلسه شده بود كه یك ساعت قبل از غروب آفتاب به عملیات خاتمه داده شود و پدافند دورتادور اتخاذ شود اما متأسفانه این تصمیم‌گیری بنا به دستور سرهنگ پورموسی( فرمانده وقت لشكر 16) لغو شد و دستور ادامه حركت ستون به سمت بانه صادر گردید.

گروه رزمی با آرایش لازم پس از طی حدود سه كیلومتر، در دامنه جنوبی گردنه‌خان با عناصر ضدانقلاب كه از قبل استتار و كمین كرده بودند؛ برخورد كرد و درگیری شدید آغاز شد. اما متأسفانه به علت كم عرض بودن جاده و نیز پرتگاه بودن قسمت راست و چپ آن ، امكان گسترش لازم برای درگیری در موضع مناسب و یا عقب‌نشینی به طور كلی میسر نبود و در نتیجه ستون الزاماً متوقف و متحمل تلفات و ضایعات سنگین شد.

ادامه ماجرا را از لسان شهید صیاد بشنوید:

اول صبح روز بعد صدای هلی‌كوپتر را شنیدم، متوجه شدم «كشوری و شیرودی» نیز از خلبانان این دو هلی‌كوپتر كبری هستند. به طور سربسته جریان شب گذشته را برای آنان شرح داده و خواستم كه به طرف جلو رفته و منطقه را مشاهده و از آخرین وضعیت مرا مطلع سازند.

وقتی برگشتند و با من تماس گرفتند از وضع پیش آمده و مشاهده انهدام چند دستگاه تانك اسكورپین بسیار خشمگین بودند، آنها را دلداری دادم و خواستم كه مأموریت كاوش و ضربت به ضدانقلاب را ادامه دهند تا من ستون را جمع‌آوری كرده و به طرف بانه حركت دهم. با پای پیاده خودم را به مدخل خروجی گردنه‌ی خان رساندم. وضعیت ستون بسیار درهم ریخته و آشفته بود. بیست نفر را انتخاب كردم و مشغول شدیم. ابتدا ماشین‌های سوخته و مهمات و آذوقه را جمع‌آوری كرده و با نظم به داخل نیروهای آوردیم و ستون را نظم دادیم.

از انچه اتفاق افتاده بود سخت متأثر بودم به طوری كه وقتی به فرمانده‌ی لشكرف سرهنگ پورموسی ، كه همان صبح از سقز تا این محل خود را رسانده بود رسیدم با عصبانیت به او گفتم: این چه وضع فرماندهی است؟ مگر ما قبلاً صورت‌جلسه نكرده بودیم كه طبق طرح تصویبی عملیات را انجام دهیم؟‌چرا در تاریكی شب ستون را حركت دادی؟ او كه به سختی یكه خورده بود با پشیمانی گفت: از حالا به بعد هرچه شما بگویید انجام خواهم داد.

وضعیت روحی پرسنل داخل ستون در آن شرایط آن‌چنان متزلزل بود كه احتمال داشت دست به هر كاری بزنند. دست همه به روی ماشه‌ی اسلحه بود فقط نمی‌دانستند چه كسی را باید بزنند!



نوع مطلب : مسائل دیروز  تحلیلی