تبلیغات
بسیجی واقعی - ادامه خاطرات سقز-بانه به نقل از شهید صیاد

ما در جنگ برای یك لحظه هم نادم و پشیمان از عملكرد خود نیستیم. امام خمینی(ره) 67/12/3

ادامه خاطرات سقز-بانه به نقل از شهید صیاد

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:جمعه 26 اسفند 1390-ساعت 21 و 53 دقیقه و 23 ثانیه

مقدمم نمیاد. فقط می خواستم بگم که اگر واقعا به این نتیجه رسیدی که جنگه به برهه هشت سال دفاع مقدس به عنوان تجربه غنی جدی تر نگاه کنیم شاید یک وقتی یک جایی برامون تاریخ تکرار بشه و راه رفته را دوباره نریم.همین

نجات كلاه سبزها

قبل از شروع عملیات آزادسازی بانه از دست منافقان به سقز آمدم و مقدمات كار را فراهم كردم. فرمانده تیپ سقز، سرهنگ مدركیان بود كه خیلی هم ظاهر مرتبی داشت و نوارهای فشنگ دور خودش بسته بود. از مشاهده سرهنگی با آن ابهت به عنوان فرمانده تیپ واقعاً خوشحال شدم.پس از گفتگو با مدركیان ، او گفت:« پادگان بانه را خودمان از سقز پشتیبانی می‌كنیم.» این وضع بسیار ناراحت‌كننده بود و ما را بر آن داشت كه هرچه سریع‌تر برای پایان دادن به این وضع اسفبار اقدام جدی نماییم.

برای بررسی وضعیت منطقه با هلی‌كوپتر از سقز به بانه رفتم. قرار بر این بود كه بر روی ارتفاع « آربابا» یك «هلی‌برن» انجام دهم، اما وقتی كه به پادگان بانه رسیدم مشاهده كردم كه پادگان در یك وضع بحرانی به‌سر می‌برد. تنها راه ارتباط با پادگان از طریق هوا صورت می‌گرفت.

همان روز مشاهده كردم كه تعداد 6 فروند هلی‌كوپتر كبری، دو فروند 214 را ، اسكورت كردند تا دو قلم كالا را به داخل پادگان محاصره شده برسانند. حلقه محاصره آن‌قدر تنگ بود كه همان دو قلم كالا را كه شامل آرد و فشنگ می‌شد ، می‌آوردند بالای پادگان و بدون این‌كه روی زمین بنشینند در ارتفاع پایین در هوا می‌ایستادند. آن‌وقت سربازانی كه داخل هلی‌كوپتر بوند پشت‌به‌پشت هم می‌دادند و كیسه‌های آرد و جعبه‌های مهمات را با پا هل می‌دادند و محموله را جمع می‌كردند و می‌بردند. اول مهمات را تحویل می‌دادند و بعد كیسه‌های ارد را به نانوایی‌ها می‌رساندند. دورتادور خبازخانه را كیسه‌های شن چیده بودند كه به صورت یك سنگر درآمده بود و همانجا هم نان می‌پختند.

با وجود این‌كه در موقع تخلیه بار، هلی‌كوپترهای كبری از بالا پشتیبانی می‌كردند ولی در همان مدت كوتاه آنقدر گلوله به هلی‌كوپترهای 214 شلیك شد كه آثار آن روی بدنه قابل مشاهده بود.

كلاه سبزهای تیپ23 نیروی مخصوص در پادگان سقز بودند، چون تعدادی از آنها به هنگام هلی‌برن بر روی ارتفاع «آربابا» به دست ضدانقلاب به اسارت درآمده بودند و همه آنها را كه حدود 19 نفر می‌شدند به همراه فرمانده‌شان سرگرد علی اصغرلو به زندان «آلواتان» منتقل كرده بودند روحیه خوبی نداشتند.

پس از بازگشت به پادگان سقز دو گروه را برای اجرای عملیات پیش‌بینی و انتخاب كردم.

  ازغرش تانك چیفتن ترسیدند و فرار كردند!

پس از نظم دادن به ستون كه تا ظهر طول كشید دوباره طرح هلی‌برن را برای پاكسازی بقیه مسیر انجام دادیم. به ستون دستور حركت داده شد و بدون مشكل به محل موردنظر رسید.وقتی ستون به ما رسید به یك گروهان مأموریت داده شد تا به عنوان جلودار به طرف شهر بانه پیشروی كند و بقیه ستون هم پشت سرهم حركت كنند. هنگام عصر به ورودی شهر بانه رسیدیم، ناگهان یاد ستونی افتادم كه شب قبل در همان محل كمین خورده بود و نزدیك به 150 نفر شهید شده بودند.

با پادگان تماس گرفتم تا بهترین مسیر منتهی به پادگان بانه را با گلوله‌های دودانگیز مشخص كنند. مكالمه‌ی من با پادگان بانه را ضدانقلاب شنود كرده بود لذا برای فریب دادن ما و هدایت تانك به داخل دامی كه برایمان گسترده بودند شروع به شلیك گلوله‌های دودانگیز كردند و مسیر را به ما نشان دادند، منتها مسیر به سمت كمین!

با كمی دقت متوجه شدم كه این گلوله‌ها توسط ضدانقلاب شلیك می‌شود، پس بهتر دیدم ستون را در منطقه‌ی مجاور شهر( محل فرودگاه متروكه) استقرار دهم و تصمیم گرفتم خودم به پادگان رفته و اوضاع را از نزدیك مورد بررسی قرار دهم.

یك دستگاه تانك چیفتن را انتخاب كردم تا با آن به پادگان بروم. از سمت رودخانه و از بیراهه به سوی پادگان راه افتادم. وقتی به پادگان محاصره شده‌ی بانه رسیدیم غرش تانك چیفتن، هم ضدانقلاب و هم نیروهای خودی را شگفت‌زده كرده بود به گونه‌ای كه از طرف ضدانقلاب حتی یك گلوله هم به سمت ما شلیك نشد . گویا با شنیدن صدای تانك همه فرار كرده بودند.

صدای الله اكبر رزمندگان مستقر در پادگان در فضا طنین انداز شد.

فقط انگشت یک نفر قطع شد!

قبل از شروع عملیات به نیروهای پیاده سفارش كردم كه وقتی بالای ارتفاع رسیدند به هیچ‌وجه وارد سنگرهای ضدانقلاب نشوند، زیرا طبق تجربه‌های گذشته می‌دانستم كه ضدانقلابیون هرگاه مجبود به فرار از مواضع خود بشوند سنگرهایشان را تله می‌كنند تا از نیروهای ما تلفات بگیرند.

خوشبختانه همه‌ی آنها به توصیه‌ام عمل كردند غیر از یك نفر كه عدم توجه او منجر به قطع انگشتان دستش شد.

به هر حال توانستیم ارتفاع آربابا را با حداقل تلفات كه همان یك مجروح بود پاكسازی و تصرف نماییم.

    گنبد زیبای بود!

صدای تیراندازی در داخل شهر بانه هنوز هم از طرف ضدانقلاب به گوش می‌خورد حتی تعدادی از آنها روی گنبد مسجد جامع شهر موضع گرفته بودند. گنبد واقعاً زیبایی بود اما چاره‌ای نداشتیم. به یك دستگاه تانك مأموریت دادم تا گنبد مسجد را نشانه بگیرد. به خدمه تانك گفتم: از آنجایی كه خیلی به طرف ما تیراندازی می‌كنند، باید با گلوله درست وسط گنبد را بزنید.

توپچی تانك نشانه گرفت و شلیك كرد ، حفره‌ای به ابعاد یك متر در وسط گنبد مسجد به وجود آمد. آتش دشمن كمتر و كمتر شد. بلافاصله پاكسازی خانه به خانه را شروع كردیم. قرارگاه سپاه را در آنجا دایر كردیم و مسئولیت حفظ و نگهداری شهر را به سپاه محول نمودیم.

پاکسازی بوسیله تانک

شهر بانه كه تحت تصرف ضدانقلاب بود را ظرف 48 ساعت پاكسازی كردیم.

برای پاكسازی شهر از تانك‌ها استفاده كردیم بطوری‌كه تانك‌ها با آرایش ستون حركت كردند و برجك‌هایشان را می‌چرخاندند ولی  دستور تیراندازی نداده بودم. به یكی از تانك‌ها هم مأموریت دادم و گفتم تا داخل شهر برود و دور فلكه اصلی شهر مانور بدهد بعد هم برگردد. تانك به سمت میدان اصلی رفت، صدای موتورش را می‌شنیدم اما احساس نگرانی كردم كه مبادا برای خدمه‌ی تانك مشكلی پیش بیاید. در همین فكر بودم كه یكباره صدای مهیبی شنیدم. با خودم گفتم دیگر كار تانك ساخته شده است و ما بی‌جهت یك دستگاه تانك را از دست دادیم. از شدت ناراحتی سرم سوت می‌كشید كه دوباره صدای تانك را شنیدم كه داشت به سمت ما می‌آمد.از راننده جریان را پرسیدم با لهجه اذری گفت:« داخل شهر با یك دستگاه تانك اسكورپین كه ضدانقلاب از ما غنیمت گرفته بود برخورد كردم. بلافاصله تیرانداز تانك ما گلوله‌ای را به طرف تانك اسكورپین شلیك كرد و آن را مورد اصابت قرار داد و از بین برد به‌طوری كه دشمن به شدت وحشت‌زده شد و دست به عقب‌نشینی زد»

منبع: كتاب گردنه خان تا قله آربابا



نوع مطلب : داستان