تبلیغات
بسیجی واقعی - مطالب داستان

ما در جنگ برای یك لحظه هم نادم و پشیمان از عملكرد خود نیستیم. امام خمینی(ره) 67/12/3

نامه ای از سال۶۲

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:دوشنبه 25 فروردین 1393-ساعت 07 و 03 دقیقه و 33 ثانیه

باسلام به امام زمان - علیه السلام
ودرود به امام خمینی
سلام به رزمندگان اسلام.اسم من زهرا می باشد.این هدیه را که نان خشک و بادام است برای شما فرستادم.پدرم میخواست به جبهه بیاید ولی او با موتور زیرماشین رفت و کشته شد.من ۹سال دارم و نصف روز مدرسه و نصف روز را قالی بافی می روم.


ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 

می روم حلیم بخرم

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:جمعه 26 مهر 1392-ساعت 23 و 52 دقیقه و 14 ثانیه

آن قدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمی خندید.هرچی به بابا ننه ام می گفتم می خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم  نمی گذاشتند.حتی تو بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشته ام هرهر خندیدند.مثل سریش چسبیدم به پدرم که الاّ وبالله باید به جبهه بروم. آخرسر کفری شد و فریاد زد:« به بچه رو بدهی سوارت می شود.آخر تو نیم وجبی می خواهی بروی جبهه چه گلی به سرت بگیری.» دست آخر که دید من مثل کنه به او چسبیدم رو کردبه طویله مان و فریاد زد:

ادامه مطلب

نوع مطلب : معرفی کتاب  داستان 

همه کارشان حساب کتاب داشت...

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392-ساعت 22 و 33 دقیقه و 32 ثانیه




تصویر شهید ایوب معادی

قبل از انقلاب بود. اوضاع مالی عموم جا
معه خیلی بد بود و همه تفریبا در یک سطح بودند.
پدر ایوب
بعد از چندسال سختی کشیدن توانسته بود با حقوق کفاشی؛ باغی بخرد و خانه ی نسبتا خوبی برای خانواده اش مهیا کند. ایوب تنها فرزند خانواده بود و طبعا پدر و مادرش همه چیز را برای او می خواستند، ولی او به کمترین ها در زندگی اش قناعت می کرد.

ادامه مطلب

نوع مطلب : شهیدشناسی  داستان 
دنبالک ها: زندگی نامه شهید 

هم سنّش کم بود،هم....

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:پنجشنبه 2 شهریور 1391-ساعت 22 و 45 دقیقه و 09 ثانیه

پرچم، پیشانی بند، انگشتر، چفیه، بی سیم روی کولش، خیلی بانمک شده بود. گفتم:« چیه؟ خودت رو مثل علم درست کردی! می دادی پشت لباست هم برات بنویسن.»

پشت لباسش را نشان داد:«جگر شیر نداری،سفر عشق مرو»

گفتم:« بی سیم چی لازم دارم، ولی تو رو نمی برم. هم سنّت کمه، هم برادرت شهید شده.»

گذاشت رو کاپوت تویوتا و گفت:« باشه. نمی آم. ولی فردای قیامت شکایتت را به حضرت زهرا(سلام الله علیها) می کنم. می تونی جواب بدی؟»

گفتم:« برو سوار شو.»

********

گفتم:« بی سیم چی.»

بچه ها گفتند:« نمی دونیم کجاست. نیست.»

به شوخی گفتم:« نگفتم بچه ست؛ گم میشه! حالا باید کلی بگردیم پیداش کنیم.»

بعد از عملیات داشتیم شهدا را جمع می کردیم. بعضی ها فقط یک گلوله یا ترکش ریز خورده بودند. یکی هم بود که ترکش سرش را برده بود. برش گرداندم. پشت لباسش را دیدم؛

« جگر شیر نداری،سفر عشق مرو»

از کتاب روزگاران(1)



نوع مطلب : داستان 

ادامه خاطرات سقز-بانه به نقل از شهید صیاد

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:جمعه 26 اسفند 1390-ساعت 20 و 53 دقیقه و 23 ثانیه

مقدمم نمیاد. فقط می خواستم بگم که اگر واقعا به این نتیجه رسیدی که جنگه به برهه هشت سال دفاع مقدس به عنوان تجربه غنی جدی تر نگاه کنیم شاید یک وقتی یک جایی برامون تاریخ تکرار بشه و راه رفته را دوباره نریم.همین

ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان 

داستان اسماعیل

نویسنده :ام صدرا
تاریخ:پنجشنبه 29 دی 1390-ساعت 21 و 25 دقیقه و 46 ثانیه

هنوز حرفم تمام نشده بود كه از سمت چپمان چند عراقی به ما نزدیك شدند. نقش زمین شدیم. انها به ما مسلط بودند. یقین كردم كه كارمان تمام است. اسماعیل خیز برداشت. همان‌طور كه به طرف عراقی‌ها شلیك می‌كرد به طرف انها حمله‌ور شد. عراقی‌ها انتظار نداشتند از خاكریز بیرون بیاییم. چند نفرشان در جا افتادند و بقیه هم عقب‌نشینی كردند. فریاد زدم :« اسماعیل! بهتره برگردی خیلی از ما فاصله گرفتی. برگرد!»...
ادامه داستان را اینجا بخوانید

نوع مطلب : داستان